منجی انسانیت
روزگار چه بازی غریبی دارد،امروز پر از غم بود،قطب عالم،سرور فلک و افلاکیان دل خون بود از داغ پدر.اما فردا ،سپیده دم فردا چه روز خوب و شیرینی خواهد بود.آن هنگام که ذوالفقار علی به دستان مبارک پسر پنج ساله ای سپرده میشود. آن وقت که علم ساقی عاشقان روی دوش پسرکی می رود که از همان کودکی امام بود و سالار...
چه روز زیبایی است؛زمین و آسمان هلهله می کنند که امامت به بهترین مخلوق و بنده ی خدا سپرده می شود،به قبله ی کعبه ،به هدف بارش و مقصد خلقت.به آنکه برای ما می خندد و برای ما می گرید . از شادی و خوشحالی ما خشنود می شود . آنکه برای عاقبت ما نگران است،نگران تر از پدر و مادرمان. مهربانتر از همه پس از خداوند به ما.به آنکس که وفا کرد و جفا دید. وفا کرد به ما انسانها و جز ستم و جفا هیچ ندید.
"سرورمان اگر بیایی همه سر و جانمان را فدایت می کنیم" این جمله ای بود که کوفیان گفتند،ما هم اهل کوفه ایم.آقا جان شما خودتان دعا کنید تا عاقبتمان مانند سلیمان و دیگر کوفیان نشود. چرا صدای "هل من ناصر "مهدی (عج)را نمی شنویم ؟؟ مهدی از حسین غریب تر است حتی در جشنی که برای خود آقا گرفته می شود،خوب به اطرافتان نگاه کنید....!
یابن الحسن!!
با اینکه روضه خوانم ومیخوانم از شما
فهمیده ام که هیچ نمیدانم از شما
میترسم از رسیدن آن جمعه ای که من
جای سلام،روی بگردانم از شما
عیدتان مبارک...
دل نوشته ای از:مهدیه پیران

هم شاعر مرد همکلاسی خوب است