دیدار ملکوتی



( خاطره ای شیرین )


ساعت پنج صبح بود که از اتوبوس ها پیاده شدیم. یک مسیر طولانی از آدم های شیفته صف بسته بودند که وارد بیت شریف شوند. خدا می داند که چه شور و حالی داشتیم. نوجوان بودیم و پر از انرژی. مردی قد بلند و فربه مدام ما را به فرستادن صلوات ترغیب می کرد. ما هم می فرستادیم: اللهم صلی علی محمد....

عقربه های ساعت کارشان از کند رفتن گذشته بود. انگار کاملا ایستاده بودند و از جایشان تکان هم نمی خوردند. خیلی جالب بود. اینکه از سرما می لرزیدیم و کسی گله نمی کرد. پسری همراه ما بود که اگر یک لحظه در صف می ایستاد (حتی صف مدرسه) صدایش درمی آمد ولی انگار اینجا صف نبود. عشق بود. انتظار برای رسیدن به معشوق....

رسیدیم به مامورهایی که مسئول تفتیش بودند. من و هیچ یک از بچه ها مشکلی نداشتیم. رد شدیم. ای کاش همیشه از این درها رد می شدیم. نه زبانم می تواند وصف کند و نه دلم از گفتن آن همه شور و حال می تواند بگذرد. زیباترین لحظات بودن بود. چند قدمی که از در ورودی دور شدم یکی از مسئولین صدایم زد. با ناراحتی برگشتم که مبادا من از فیض حضور در جوار مولایم محروم شوم. عکس آقا را از دستم گرفت و گفت: ممنوعه!!!. با تعجب در دلم از خود پرسیدم : آقای مهربانی های ما آنقدر غریب است که حتی عکسش را نمی گذارند ببریم در بیت ایشان.

کفش ها را سپردیم به کفش داری. همه خوشحال بودند. شاد شاد. حتی درخت ها هم لبخند می زدند. کاش بودید و می دیدید که در این فضای یخ زده چه قلب های گرمی به شوق دیدار مقتدای خود می تپیدند. کاش بی دست می آمدم چرا که از دستان شما خجالت می کشم....

باز هم ما را گشتند. حق هم داشتند. ما نامحرمیم دیگر. اگر محرم بودیم که فتنه گرها جرات پاره کردن عکس مولا را نمی کردند. اگر محرم بودیم که آقایمان در نماز جمعه عشق (همان روز که اشک هایمان را درآورد) به حضرت مهدی -ارواحنا له الفداه- با زبانی به وسعت عشق شکایت نمی کردند با این جمله که دلها را سوزاند: جسم ناقصی دارم... واگر محرم بودیم که فریاد «  أین عمار ؟؟؟ » آقا در گوش ها نمی پیچید و سرها در گریبان ها فرو نمی رفت از شرم و اگر محرم بودیم که....

تا درب ورودی حسینیه حضرت امام (همان جا که مقتدایمان در آنجا ما را از هوش می برد و هزار بار هشیارتر به هوشمان می آورد) قدمی باقی مانده بود. کاش قدم ها آنقدر بلند بود که این مسیر به درازا نمی کشید. حرارتی دلنواز صورتم را نوازش می داد. آری! این منم! در نزدیکی سید خراسانی ام. در نزدیکی یاران خراسانیی که آقا دلبسته اشان است.

می خواندند: دیدار روی ماهت یک فیض آسمانی ست.... کلمات را قاصر می بینم از آن شورها و حال ها. دل های ناقص ما که درک وجود کامل مولا را ندارد. چشمان عیب دار ما که نمی تواند ببیند زیبایی های وجود خورشید را.

فریاد می زدند: ابوالفضل علمدار ، خامنه ای نگهدار.... که این مولای ما دستانی دارد به بلندای دستان بریده ات. وجه شبه چیست بین مولای ما و برادر حسین؟؟؟ همان ابوالفضلی که از آب گذشت تا از آب عشق نگذرد و نگذشت. این مولای ما نیز از آبرو گذشت تا از جمهوری عشق نگذرد و ...

می گفتند: ما اهل کوفه نیستیم.... توابین هم نبودند اهل کوفه یا شاید بودند. مختار هم نبود و البته بود. کاش مختار نباشیم. کاش بعد از کربلا نیاییم. باید امروز آقا را شناخت و دید. فردا دیگر قیام به کار نمی آید. مختار اگر هزار حرمله و خولی و شمر را بهم سوزاند نه حسین زنده می شود و نه عشقش به حسین ثابت. کاش در کربلای مولای خراسانی خود دیر نرسیم....

خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست.... و آقایی مهربان تر از آب و روشناتر از خورشید و بی ریاتر از نسیم و گرانبهاتر از مروارید آمد. آمد که بگوید : أین ... اما مهربانم ما آمده ایم که بایستیم و دیگر دست از تو برنداریم. ما عمارهای توایم. ما را به سربازی خود قبول میکنی؟؟؟

به قلم : محمد ایرانی

رهبر . آقا . خامنه ای . دیدار . محمد ایرانی


من چشم به روی هرکه بستم، بستم

ذوب خط عشق و با ولایت مستم

گفتند که کرده چیزخور قلب تو را

من عاشق شستشوی مغزی هستم

شاعر : آریا