زنده بودن یا زندگی کردن؟؟؟
لالای هق هقش گفت اما یک روز.... یک روز چگونه می توان زندگی
کرد؟؟؟
خدا گفت" آن کس که یک روز زیستن را تجربه
کند گویی هزار سال زندگی کرده است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به
کارش نمیاید" وآنگاه سهم یک روز زندگی کردن را در دستش ریخت وگفت "حالا
برو زندگی کن"
او مات ومبهوت به زندگی نگاه میکرد که در گودی دستانش می
رخشید اما میترسید راه برود میترسید حرکت کند میترسید که زندگی از لای انگشتانش
بریزد قدری ایستاد.... وبعد گفت وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این یک مشت زندگی
برای چیست ؟؟؟؟؟؟
آنگاه شروع به دویدن کرد و آن یک روز زندگی را به سر و رویش
پاشید . زندگی را بویید زندگی را نوشید چنان به وجد آمد که احساس کرد می تواند تا
ته دنیا بدود میتواند بال بزند میتواند پا روی خورشد بگذارد .
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد مقامی به دست نیاورد
چیزی را مالک نشد اما در همان یک روز دست بر روی پوست درختی کشید روی چمن زارها
دراز کشید کفش دوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفت و به آسمان آبی نگاه کرد به
آنهایی که نمیشناخت سلام کرد برای آنهایی که دشمنش بودند از ته قلب دعا کرد. او در
همانیک روز آشتی کرد و خندید وسبک شد. لذت برد وسرشار شد وبخشید.عاشق شد و سرشار شد وتمام شد او همان یک روز زندگی کرد.
شاید زندگی همین باشد؟؟؟!!!
فرشته ها در تقویم خدا نوشتند" امروز او گذشت کسی که هزار سال زیسته
است"
"همیشه درپی زندگی کردن باش نه زنده
بودن"
+ نوشته شده در شنبه ۲ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 11:32 توسط
|
هم شاعر مرد همکلاسی خوب است