بهار آمد اما بهار نيامد
در این خلوت پری رویی نیامد صدای پای آهویی نیامد
|
بهار رفته باز آمد دوباره به بام،پرستویی نیامد |
بازهم سال جدیدی آغاز شد. انگار همین دیروز بود که سر سفره هفت سین سال 8۹ نشسته بودیم، سالها چه زود می گذرند! چنان سریع که اگر به سرعت برق و باد توصیفش کنیم چندان بیراه نگفته ایم.
چند سالی است که همه چیز نوید آمدنش را می دهد، حتی زشتی ها و پلشتی ها، قلب ها به تپش افتاده و چشم های منتظر بی تاب آمدنش هستند. گویی تمام پیشگویی ها به حقیقت پیوسته اند و آثار آمدنش یکی یکی نمایان می شوند. جنگ و خونریزی در گوشه گوشه دنیا، حرص و آز مردم دون صفت و بی حرمتی به اماکن متبرکه، کشت و کشتار مردم بی دفاع و ظلم و تعدی به حقوق مسلم انسان ها، افزایش فساد و فحشاء و ارتکاب انواع جنایات و بالاخره بی تفاوتی و سکوت حیرت آور در برابر همه این گناهان کبیره، همه و همه نشان از آمدن آن منجی بزرگ داشتند. اما چرا نیامد؟
آیا در سال جدید به کارنامه سال گذشته مان رجوع کرده ایم، اگر منصفانه قضاوت کنیم چه معدلی به آن خواهیم داد، چند نمره با قلم قرمز بر کارنامه مان ثبت شده است؟ چند بار مرتکب گناه شده ایم؟ چقدر محافظه کارانه رفتار کرده ایم و با خودخواهی و خودپسندی، برای منافع شخصی و لذایذ دنیوی، از گفتن خوبی ها امتناع ورزیده و از بدی ها چشم پوشیده ایم، یا اصلاً چند قدم در راه خیر و نیکی گام برداشتیم. چند دل را شاد کردیم و خاطری را آرامش بخشیدیم؟ تا چه اندازه در اجرای فرامین الهی کوشا بودیم و از ارتکاب گناهان دست کشیدیم؟ هیچ سعی کرده ایم در آغاز سال جدید با تحول طبیعت ما نیز متحول شویم، یا تنها به زبان گفتیم حَول حالَنا الی اَحسن الحال، تا چه حد از ایام عید بهره بردیم و از غرور و ناسپاسی مان نسبت به پدر و مادر و بزرگان و آشنایان کاستیم و در مقابل حامیان دوران ناتوانی مان سر خاکساری و تعظیم فرود آوردیم.
در طول دید و بازدیدهایی که داشتیم پیوند میان دل ها را محکم ساختیم یا اینکه نه، محفل انس و الفت و دوستی را به مجلس غیبت و تهمت و تمسخر بدل کردیم. روز سیزدهم نوروز وقتی سبزه هفت سین عیدمان را گره زدیم و به آب انداختیم، آیا بدیهایمان را نیز به جریان آب سپرده ایم تا به دور از وسوسه های شیطانی، زلال و پاکیزه، لیاقت یدک کشیدن صفت دوستداران آن یگانه منجی عالم بشریت را بیابیم و ما را منتظران حقیقی آن والا گوهر پاک سرشت نام نهند. به راستی آنچنان که باید، بالهای استقبالمان را برای روبش راه و خاکساری درگاهش گشوده ایم که چشم به راه آمدنش به نظاره ایستاده ایم و هر دم گلایه نیامدنش را سر می دهیم.
اکنون بهاری دیگر آمده و عالم،رستاخیزی دوباره آغاز کرده است. طبیعت جانی دوباره یافته و درختان خموده، سر برافراشته، دستها را به آسمان بلند کرده، شکرگزاری می کنند. خیلی ها در این چند روز آغازین سال منتظرت بودند، خیلی ها در همان لحظه تحویل سال از خدا طلب تعجیل در ظهور نمودند. جمعه به جمعه چشم به راه بودیم تا در سپیده ای دیده به جمالت روشن کنیم و آخر کلام اینکه، در وصف تو نمی گنجد آنجا که گفته اند با یک گل بهار نمی شود؛ گل فاطمه هر جا بیاید، آنجا قطعه ای از بهشت است.
بايد بهار بود تا بهار را حس كرد.بهار را كه حس كردي عطر و بويش را حس ميكني.عطر و بويش را حس كن تا آمدنش را حس كني.آمدنش را حس كن تا وجودش را حس كني.
هم شاعر مرد همکلاسی خوب است